کافههای فراموششدهای که جهان را تغییر دادند
- آزاده محنتی
کافهنوشت: برخی از قدرتمندترین ایدههای تاریخ نه در کاخها زاده شدند و نه در پارلمانها، بلکه در اتاقهای شلوغی شکل گرفتند که غریبهها در آنها یک نوشیدنی مشترک داشتند: قهوه.
پیش از آنکه کافههای اینستاگرامی و زنجیرههای مدرن قهوه به وجود بیایند، قهوهخانههای ساده و بیتکلفی بودند که در آنها اندیشهها به همان اندازه نوشیدنیها دم میکشیدند. در اتاقهایی با نور کم، نویسندگان، بازرگانان و انقلابیون گرد فنجانهای بخارآلود جمع میشدند و شایعات، رازها و فلسفههایی را با هم ردوبدل میکردند که بیسروصدا مسیر ملتها را تغییر میداد. این قهوهخانههای فراموششده فقط درباره کافئین نبودند؛ آنها موتور محرک فرهنگ، سیاست و دگرگونی بودند.
امروز قهوه بیشتر شبیه سوختی برای زندگیهای پرشتاب ماست، اما چند قرن پیش معنایی بسیار فراتر داشت. قهوهخانهها جهانهای کوچک و پرهیاهویی بودند؛ مکانهایی که مردم در آنها بحث میکردند، میخندیدند، مناظره میکردند و حتی جرقه ایدههایی را میزدند که بعدها تاریخ را تغییر داد. بسیاری از این مکانها بهآرامی از حافظه جمعی محو شدهاند، اما داستانهایشان آنقدر جذاب است که نمیتوان نادیدهشان گرفت. در این مقاله، شما را به سفری در دل همین قهوهخانههای فراموششده میبرم؛ مکانهایی که زمانی جهان را شکل دادند.
پیشنهاد برای مطالعه: چرا فضای کافهها برای ما جذاب هستند؟
یک فنجان انقلاب
لندنِ سال ۱۶۵۲ را تصور کنید؛ خیابانها گِلیاند، هوا از دود زغال سنگ سنگین شده و شهر در مهی تیره فرو رفته است… «در این خانه، قهوه اصیل به شیوه ترک فروخته میشود.» این جمله تبلیغی بود که پاسکا رُز، خدمتکار ارمنی، منتشر کرد؛ مردی که این نوشیدنی تلخ و ناشناخته را برای اربابش، بازرگانی به نام دنیل ادوارد، دم میکرد. لندنیها با تردید به آن نگاه میکردند. بعضی آن را دارو میدانستند، برخی زهر. رسالهای طنزآمیز ادعا میکرد قهوه مردان را ناتوان میکند، در حالی که نوشتهای دیگر آن را درمانی برای مستی میستود. اما کنجکاوی پیروز شد. مردم لندن در صف ایستادند تا این مایع سیاه و غریب را بچشند و همراه با آن، پدیدهای تازه متولد شد: قهوهخانه انگلیسی.
دانشگاه یکپنی
یک پنی! این تمام هزینهای بود که برای پا گذاشتن به یک قهوهخانه و پیوستن به جمع گفتگو لازم داشتید. برای فقرا، این از قیمت یک قرص نان هم ارزانتر بود. برای بلندپروازان، بلیطی بود به جهانی تازه از اندیشهها. قهوهخانه در مقایسه با میخانهها و باشگاههای خصوصی، به شکلی بنیادین مردمی بود. اشراف زاده، بازرگان، شاعر و دریانورد بر همان میزهای چوبیِ دراز مینشستند. ممکن بود یک روحانی را ببینید که با یک آرایشگر درباره اعلامیهای بحث میکند، یا دانشمندِ نوپایی را که با یک کفاش درباره ستارهشناسی گفتگو میکند.
ساموئل پپیس، خاطرهنویس مشهور، از رفتنش به قهوهخانه ویل میگوید، جایی که جان درایدن، شاعر نامدار، محفل داشت. در قهوهخانه گاروی، بازرگانان درباره اخبار کشتیرانی و تجارت خارجی گفتگو میکردند. در قهوهخانه باتن، ادیسون و استیل به تبادل نظر درباره مقالههایی میپرداختند که بعدها ادبیات انگلیسی را شکل دادند. جیمز هاول، نویسنده، جایی قهوهخانهها را «دانشگاههای یکپنی» خواند، چون آدمی میتوانست سر یک فنجان قهوه بیش از دانشگاه آکسفورد یا کمبریج یاد بگیرد.
زادگاه امپراتوریهای تجاری
دیوارهای این قهوهخانهها نازک بود، اما نفوذشان به ژرفای تاریخ میرسید. از خلال گپوگفتهایشان بود که نهادهایی تمامعیار سر برآوردند:
لویدز لندن: آنچه در قهوهخانه ادوارد لوید آغاز شد، جایی که ناخدایان کشتیها و بازرگانان درباره سفرها ردوبدل میکردند، به مشهورترین بازار بیمه در جهان تبدیل شد.
بورس اوراق بهادار لندن: قهوهخانه جاناتان به قرارگاه دلالان بدل شد. قوانینی که روی میزهای چوبیاش با خطی تحریر میشد، به مرکز مالی امپراتوری تکامل یافت.
انجمن سلطنتی: دانشمندانی چون رابرت هوک و کریستوفر رن، پیش از آن که یافتههای خود را در قالب نهادی بزرگ به نام انجمن سلطنتی علوم رسمیت بخشند، در قهوهخانههای پرِدود به بحث درباره آنها میپرداختند. اگر بگوییم بدون قهوهخانهها، سرمایداری مدرن، بیمه جهانی و علوم سازمانیافته امروز چهرهای کاملاً متفاوت داشتند، گزافهگویی نکردهایم.
پیشنهادی دیگر برای مطالعه: محبوبیتِ همیشگیِ نوستالژی
آزادیِ دولبه
با این حال، قهوهخانهها مدینههای فاضلهای بیعیب نبودند. گشودگی رادیکالوارشان، قدرتمندان را به هراس انداخت. شاه چارلز دوم در سال ۱۶۷۵ فرمانی صادر کرد و در پی سرکوب آنها برآمد و قهوهخانهها را جایی که ناراضیان گرد هم میآیند و علیه دولت شایعات بدخواهانه منتشر میکنند، خواند. محدودیتی دیگری نیز وجود داشت: زنان. بیشتر قهوهخانهها به رویشان بسته بود. عریضه زنان علیه قهوه (۱۶۷۴) شکوه سر میداد که مردان، آبجو و نوشیدنیهای الکلی (و شاید عاشقی را) به پای گفتگوهای بیپایان سر قهوه ریختهاند. طنزش میگزد، اما در عین حال آشکار میکند که این فضاها هرچند انقلابی بودند، همچنان و عمیقا مردسالارانه باقی ماندند.
صدای تاریخ در حال دم کشیدن
این فضا را تصور کنید:بوی دانههای در حال برشته شدن که با دود پیپ در هم میآمیزد. صدای برخورد سکهها، خشخش کاغذها و بالا گرفتن بحثها. چشماندازی از نیمکتهای چوبی طولانی که با کلاهگیسها، شنلها و انگشتان جوهری پر شدهاند. در این اتاقها، نظریههای ایزاک نیوتن توسط آماتورها تحلیل میشد. جزوههای سیاسی مثل آتش در سراسر شهر پخش میشدند. اخبار سریعتر از روزنامههای رسمی، از طریق کافیشاپها منتقل میشد. این مکانها، به هر معنایی، پلتفرمهای شبکههای اجتماعی زمان خود بودند: باز، پر سروصدا، غیرقابل کنترل و غیرقابل چشمپوشی.
پژواک در زمان
داستان قهوهخانهها تنها نوستالژیِ دلنشینِ روزگارِ گذشته نیست. این داستان، آیینه تمامنمای عصر خود ماست. آن زمان اعلامیهها، گپوگفتها و مناظرهها بر سر فنجانهای قهوه بود و امروز توییتها، میمها و بحثها بر سر اتصال وای-فای. هر دو، وعدهها و خطرهایی یکسان را در خود حمل میکنند: تبادل آزاد ایدهها. اطلاعات نادرستِ سرگردان. دموکراسیِ رادیکال. شکافهای تلخ. تاریخ نه فقط تکرار میشود؛ گاهی، در ظرفی پررنگتر، خود را دَم میکشد.
جرعه آخر
دفعه بعد که پا به یک کافه گذاشتید، به اطراف نگاه کنید. لپتاپهایی که روشنند، بحثهای آرام سیاسی، طرح و ایده استارتآپی که در گوشهای مطرح میشود؛ همه اینها سایههایی از همان اتاقهای لندن در قرن هفدهم هستند. اما تفاوت در چیست؟ کافههای ما دیگر بوی دود چوب و قلمهای پرنده نمیدهند، اما گفتگوها، آن جرقههای تفکر بشری، همچنان بیزمان باقی ماندهاند. تاریخ، این طور که معلوم است، نه با نعرههای جنگی، که اغلب با یک جرعه جرعه نوشیدن آغاز میشود.
منبع: Medium
پست های مرتبط
از قلیان تا غزل، وقتی قهوهخانههای صفوی پایتخت شعر ایران شدند
یک جنگنجو که نجنگید اما شکست خورد