چامسکی علیه نمایش روشنفکری در کافه‌ها

نوام چامسکی، برخلاف سنت کافه‌نشینی روشنفکران اروپایی، از همان ابتدا بیرون از صحنه ایستاد. غیبت او از کافه، نه حاصل انزواطلبی، که نتیجه‌ بی‌اعتمادی عمیق به نمایش روشنفکری بود.
نوام چامسکی
نوام چامسکی

کافه‌نوشت: کافه، در تخیل عمومی ما، زادگاه فکر است؛ جایی که جهان میان دو جرعه قهوه نقد می‌شود و تاریخ، پشت میزهای کوچک، مسیرش را عوض می‌کند. اما این تصویر، بیش از آنکه واقعیت باشد، تصویری دل‌نشین است. تصویری افسانه‌ای که می‌خواهد ما باور کنیم اندیشه همیشه در فضاهای روشن، گرم و اجتماعی شکل می‌گیرد. در حالی که برخی از رادیکال‌ترین فکرهای جهان ما، دقیقاً در غیاب این فضاها ساخته شده‌اند.

در قرن بیستم، کافه به نهادی نانوشته در زیست روشنفکری بدل شد؛ مکانی نیمه‌عمومی که اندیشه را مرئی می‌کرد، به آن لحن می‌داد و هم‌زمان، مرزهای خطرش را کنترل می‌کرد. از کافه‌های پاریس، روشنفکر می‌توانست سخن بگوید، نقد کند و دیده شود، بی‌آنکه الزاماً از صحنه‌ رسمی فرهنگ حذف شود. سارتر و کامو این منطق را می‌شناختند. کافه برای آنان فقط محل نشستن نبود؛ بخشی از سازوکار حضور بود. اندیشه در این فضا، اجتماعی می‌شد، گفت‌وگویی می‌شد و پیش از آنکه به ریشه‌ ساختارها برسد، به زبان قابل‌مصرف ترجمه می‌شد.

اما همه حاضر نشدند این ترجمه را بپذیرند. نوام چامسکی، برخلاف سنت کافه‌نشینی روشنفکران اروپایی، از همان ابتدا بیرون از صحنه ایستاد. غیبت او از کافه، نه حاصل انزواطلبی، که نتیجه‌ بی‌اعتمادی عمیق به نمایش روشنفکری بود. چامسکی هرگز نخواست اندیشه‌اش «دیده» شود؛ می‌خواست کار کند. مسئله‌ی او نه فضاهای گفت‌وگو، بلکه سازوکارهای پنهان قدرت بود، چیزهایی که در همهمه‌ کافه، یا نادیده می‌مانند یا بی‌خطر می‌شوند.

در نگاه او، اندیشه آیین نیست؛ کار است. کاری فرساینده، انضباط‌طلب و اغلب نامرئی. نه به موسیقی پس‌زمینه نیاز دارد و نه به مخاطب فوری. گفت‌وگو، اگر زود آغاز شود، فکر را به نظر فرو می‌کاهد؛ و نظر، خیلی راحت، به بخشی از گردش بی‌ضرر ایده‌ها تبدیل می‌شود. چامسکی دقیقاً از همین‌جا فاصله می‌گیرد: جایی که نقد، به‌جای تهدید، به ژست بدل می‌شود.

کافه‌ها، با همه‌ ظاهر مردمی‌شان، فضاهایی طبقاتی‌اند. آن‌ها زمان آزاد، امنیت اقتصادی و دسترسی فرهنگی را مفروض می‌گیرند. سیاستی که در این فضاها شکل می‌گیرد، اغلب سیاستی است که می‌توان درباره‌اش حرف زد، قهوه نوشید و بعد، آن را ترک کرد. رادیکالیسم در کافه، معمولاً پیش از آنکه به ساختارها برسد، مهار می‌شود.

چامسکی این مهار را نمی‌پذیرد. او به‌جای میزهای کوچک و گفت‌وگوهای زودگذر، به متن‌های بلند، اسناد بایگانی‌شده و کلاس‌های طاقت‌فرسا تکیه می‌کند. سیاست، در این مسیر، دیگر جذاب نیست؛ خسته‌کننده است، تکراری است و دقیقاً به همین دلیل، واقعی است. اندیشه قرار نیست الهام‌بخش باشد؛ قرار است افشا کند.

این تقابل، تقابل سلیقه یا سبک زندگی نیست. تقابل دو تصور از روشنفکری است: یکی روشنفکری را حضوری فرهنگی می‌بیند که در فضاهای عمومی شکل می‌گیرد و معنا می‌یابد؛ دیگری آن را کاری ضدقدرت می‌داند که برای مؤثر بودن، باید از صحنه فاصله بگیرد. آن‌هایی که هرگز کافه‌نشین نشدند، لزوماً با گفت‌وگو یا لذت مخالف نبودند. آن‌ها فقط می‌دانستند اندیشه‌ای که واقعاً نظم موجود را به خطر می‌اندازد، معمولاً در جاهایی شکل می‌گیرد که نه نور زردی دارد، نه میز کوچکی، و نه تماشاگری.

شاید وقت آن باشد که اسطوره‌ی کافه را یک‌بار دیگر بازخوانی کنیم. نه برای حذفش، بلکه برای فهم این واقعیت ساده: همه‌ فکرها در کافه متولد نمی‌شوند، و آن‌هایی که نمی‌شوند، اغلب خطرناک‌ترند.

فکرهایی که در کافه متولد نمی‌شوند، اغلب خطرناک‌ترند نه به این معنا که خشونت‌آمیز باشند، بلکه به این معنا که نظم موجود را به چالش می‌کشند. آن‌ها مجبور نیستند زود قانع کنند، دیده شوند یا در گفت‌وگوهای سبک اجتماعی جلب توجه کنند؛ فرصت دارند عمیق، طولانی و بی‌واسطه کار کنند. این فکرها به جای اینکه به نظر تبدیل شوند و در بحث‌های قابل‌تحمل حل شوند، ساختارها را عریان می‌کنند و پرسش‌هایی می‌سازند که نمی‌توان از کنارشان ساده عبور کرد. آن‌ها دیده نمی‌شوند، اما ماندگارند؛ خاموش‌اند، اما اثرگذار. کافه‌ها ایده‌ها را وارد گردش می‌کنند، اما برخی اندیشه‌ها اصلاً برای گردش ساخته نشده‌اند، آن‌ها آمده‌اند تا نظم موجود را به پرسش بکشند، فرو بریزند و بازسازند.

پست های مرتبط