دنیای مرموز شطرنج در کافه مارشال

بابی فیشر، نابغه شطرنج، ساعت‌ها در کافه‌مانند باشگاه مارشال نیویورک به تفکر و تمرین می‌پرداخت؛ جایی که ذهن بزرگش شکل گرفت.

کافه‌نوشت: بابی فیشر، شطرنج‌باز نابغه‌ی آمریکایی، ترکیبی از نبوغ و جنون بود؛ ذهنی که می‌توانست هزار حرکت جلوتر را ببیند اما در زندگی روزمره از ساده‌ترین ارتباطات انسانی فرار می‌کرد. او در سیزده‌سالگی «بازی قرن» را برد و در بیست‌ونه‌سالگی تاج جهانی را از شورویِ شکست‌ناپذیر گرفت.

زندگی بابی فیشر در نیویورک عجیب گذشت. در آن روزگار کافه‌ها فقط پاتوق شاعران و نقاشان سوررئالیست نبودند؛ آن‌جا، در میان میزهای چوبی و فنجان‌های نیمه‌خالی، ذهن‌هایی بود که آینده‌ی شطرنج جهان را رقم می‌زدند. بابی فیشر یکی از آن مشتری‌های همیشگی بود.
فیشر نوجوان، پیش از آن‌که به اسطوره‌ای جهانی بدل شود، ساعت‌های زیادی را در Marshall Chess Club می‌گذراند؛ جایی که به‌ظاهر یک باشگاه بود، اما در عمل، حال‌وهوای کافه داشت. در طبقه‌ی بالای ساختمان قدیمی باشگاه، بوی قهوه و صدای مهره‌هایی که روی صفحه می‌لغزیدند در هم می‌آمیختند. بعضی از اعضا شوخی می‌کردند که«در مارشال، هیچ‌کس چای نمی‌خورد؛ همه فقط فکر می‌نوشند.»

فیشر در آن زمان فقط سیزده سال داشت، اما حضورش در باشگاه مارشال مثل حضور یک نابغه در کافه‌ای فلسفی بود. یکی از اعضای قدیمی باشگاه در گفت‌وگو با amNewYork می‌گوید: «او حرف نمی‌زد، فقط نگاه می‌کرد. مثل کسی که از گفت‌وگو بیزار است اما از فکر کردن لذت می‌برد. وقتی حرکتی می‌کرد، همه ساکت می‌شدند.»

فیشر در همین فضا رشد کرد؛ در میان شطرنج‌بازانی که شب‌ها تا دیروقت در گوشه‌ی کافه‌ی کوچک باشگاه درباره‌ی حرکات نادیده‌ی حریفانشان بحث می‌کردند. او معمولاً ساکت بود، اما حضورش مثل وزنی در فضا حس می‌شد. بعدها یکی از اعضای قدیمی باشگاه گفته بود:«بابی اگر حرف نمی‌زد، انگار داشت با ذهنش در ۲۰ بازی هم‌زمان شرکت می‌کرد.»

با اینکه فیشر در ظاهر از شلوغی و هیاهو بیزار بود، اما کافه‌های نیویورک برایش پناهگاه بودند مکانی برای تمرکز در میان صداها. در خاطرات برخی از دوستانش آمده که او گاه از باشگاه بیرون می‌رفت و در کافه‌های اطراف ویلیج، در حالی که یک فنجان قهوه روبه‌رویش سرد می‌شد، در دفترچه‌اش ترکیب‌های تازه می‌نوشت.

کافه برای فیشر، همان‌طور که برای شاعران الهام‌بخش بود، نوعی تبعید خودخواسته بود؛ جایی میان جمع و تنهایی. نه آن‌قدر خلوت که در سکوت خفه شود، نه آن‌قدر شلوغ که تمرکزش بپرد. همان وضعیت مبهمی که ذهن‌های بزرگ برای پرورش ایده به آن نیاز دارند.

بابی فیشر اما پس از قهرمانی‌های پی‌در‌پی به انزوا فرو رفت و از جهان واقعی دور شد. او وقتی در سال ۱۹۷۲ قهرمان جهان شد، دیگر چهره‌اش را کمتر در فضاهای عمومی دیدند. فیشر در نگاه بسیاری، تجسم واقعی یک نابغه بود نابغه بود. نابغه‌ای که در اوج خود به سقوط رسید. او کم‌کم از بازی‌های رسمی کناره گرفت، گرفتار وسواس و بدبینی شد و سال‌ها در انزوا و آوارگی زندگی کرد. در نیویورک هنوز شایعه‌ای میان قدیمی‌ها می‌چرخد. آن‌ها می‌گویند:« گاهی نیمه‌شب، مردی تنها وارد کافه‌ای در نزدیکی خیابان واشینگتن می‌شد، قهوه‌ای سفارش می‌داد و از کیفش یک صفحه‌ی جیبی شطرنج بیرون می‌آورد. کسی که حرفی نمی‌زد و شاید شبحی از فیشر بود. او در نهایت در سال ۲۰۰۸ در ایسلند همان‌جایی که بزرگ‌ترین پیروزی‌اش را رقم زده بود، درگذشت.

با گذشت زمان، مارشال به نمادی از فرهنگ شطرنج در نیویورک تبدیل شد. همان‌قدر مهم برای دنیای شطرنج که شاید کافه نادری برای ادبیات مدرن ایران بود. حتی امروز هم در وب‌سایت رسمی‌اش بخش‌هایی از دکور اصلی حفظ شده؛ همان میزها، همان دیوارهای چوبی و همان پنجره‌هایی که روزی بابی فیشر از کنارشان رد می‌شد.

پست های مرتبط