دوباره مرگ گلِ سرخ، دوبارهها، دوبارهها…
- شاهین حسن زادگان
- 4دقیقه
کنار پنجرهی کافه فیروز، در آفتاب نیمهجان و زردِ غروبِ پاییزی، مردی با گامهایی استوار از آن سوی خیابان نزدیک میشود؛ جوانی با سبیلی پرپشت که سایه بر لب بالایش انداخته، چشمهایی میشی و اندکی خمار، و چهرهای که رنگی پریده دارد. کتوشلوار مشکی بر تن کرده و کراواتی سرخ با گرهی پهن بر گردن آویخته است. در کافه گشوده میشود؛ وارد میشود، گویی در جستوجوی گمشدهای. سینه را سپر میکند و صلابت ایستادنش را به رخ میکشد. نگاهش بر چهرهای آشنا مینشیند: مهدی لنگرودی. دست پیش میبرد و با صدایی رسا میگوید: «من خسرو گلسرخی هستم، شاعرم. اجازه میدهید اینجا بنشینم؟»
خسرو گلسرخی، زادهی رشت، شاعر، روزنامهنگار و نویسندهای مارکسیست بود. پنجساله بود که پدر را از دست داد و به خانهی پدربزرگش، محمدوحید خورگامی ـ از یاران میرزا کوچکخان جنگلی ـ رفت. پژواک جنبش جنگل در سرودههایش حضوری پررنگ دارد؛ «دامون» و «جنگلیها» نامهای مستعار برخی از آن اشعار بودند. پس از درگذشت پدربزرگ، ناچار به تهران و محلهی امینحضور کوچ کرد. کار یافت و در سال ۱۳۴۷، زمانی که سردبیری بخش هنری روزنامهی روزنامه کیهان را بر عهده داشت، با عاطفه گرگین ـ شاعر همکیش خود ـ ازدواج کرد که ثمرهاش پسری به نام دامون بود.
کافه فیروز پاتوق نامهایی چون مهدی اخوان ثالث، جلال آلاحمد، شمس آلاحمد، فروغ فرخزاد و دیگر اهل قلم بود؛ و گاه سهراب سپهری نیز سری به آنجا میزد. ارزانیِ منو در قیاس با کافه نادری و چای و گاتایی که سرو میشد، از دلایل رونقش بود. اما در فیروز، فقط شعر و قصه خوانده نمیشد؛ سیاستِ روز، دغدغههای روشنفکری و رویدادهای جهان به بحث گذاشته میشد. بسیاری از شعرهای آن دوره گرایشی چپگرایانه داشت و در نقد دستگاه حاکم سروده میشد. اگر شعری از نیما یا اخوان خوانده میشد، انتظار میرفت رنگی از کاخبراندازی و اتحاد کارگران و جامعهی بیطبقه داشته باشد؛ وگرنه خودسانسوری، شرم و سکوت نصیب سراینده میشد. «شب» نماد سیاهی و غارتِ منسوب به شاه بود و «صبحِ آفتاب» و «امید» و «آینده» استعارههای روشنایی و رستگاری؛ جهانی که در آن، همهچیز باید برابر میان همگان تقسیم میشد.
گلسرخی آرمانگرایی تمامعیار بود؛ باورمند به عدالت و یاریِ خلقِ تحت ستم. این ایمان در زیست شخصیاش نیز جلوه داشت؛ چنانکه با مهدی لنگرودی کتوشلواری مشترک دوختند تا سه روز او بپوشد و سه روز آن دیگری. با گسترش اندیشههای سوسیالیستی در ایران و شکلگیری گروههایی چون سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران، مبارزهی مسلحانه علیه رژیم پهلوی آغاز شد. گلسرخی نیز، همچون بسیاری از روشنفکران زمانه، به فداییان خلق نزدیک شد. سال ۱۳۵۲، در ماجرایی که به صحنهسازیِ ساواک نسبت داده شد، به اتهام ربودن یکی از وابستگان سلطنت بازداشت گردید. محاکمهاش در دادگاه نظامی، بهطور زنده از تلویزیون ملی پخش شد. در دفاعیات، خود را با امام حسین مقایسه کرد؛ تنها در برابر ظلم ایستاده. گفت: «من یک مارکسیست–لنینیست هستم؛ نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.» از عذرخواهی سر باز زد و بامداد ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ تیرباران شد؛ در قطعهی ۳۳ بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
محمد شمس لنگرودی دربارهی مرگ او نوشت:
«اثرگذارترین واقعه در صحنهی شعر چریکی، اعدام گلسرخی در سال ۱۳۵۲ بود. او نه شاعر بزرگی بود، نه روزنامهنگاری زیرک یا منتقدی مطلع؛ اما انقلابیای ثابتقدم، صادق و احساساتی بود که با دفاعی بینقص از تودههای محروم در دادگاه نظامی شاه، زندگیاش را بر سر باورهایش نهاد.»
پس از اعدامش، شعرها و ترانههای بسیاری به یاد او سروده شد؛ از جمله «شقایق» با صدای داریوش اقبالی و شعر اردلان سرفراز، و «گل بارونزده» با صدای همین خواننده و سرودهی ایرج جنتی عطایی—آثاری که نام گلِ سرخ را در حافظهی جمعی یک نسل، ماندگار کردند.
پست های مرتبط
چای برای زندگی کافیست
امپراتوریها در دود سیگار حل میشوند