شنیدن، نوشتن و زندگی کردن
- سارا شمیرانی
- 2دقیقه
کافهنوشت: احمد شاملو نه فقط شاعر، که نگهبان زبان و روایت مردم بود. شعرهایش روایتی بود میان دردها و امیدها، میان خاموشی و فریاد. هر واژهاش پر از زندگی بود، و هر مصرع، انعکاسی از جهان واقعی انسانها. او میدانست شعر باید تنفس کند، حرف بزند و با مردم همراه شود؛ نه محض بازی با کلمات. در شعر شاملو انعکاسی از یک روح حساس که جهان را با چشمانی تیز نگاه می کرد و با قلبی پر از عشق روایت میکرد همواره وجود داشت.
در کافههای تهران، میان صدای قاشق و فنجانهای نیمهخالی، شاعر جوانی با دفترچهای کوچک مینشست. او اهل ولگردی یا پرسهزدن صرف نبود؛ احمد شاملو کافه را بهمثابه صحنه گفتگو و آزمون زبان میدید. میزهای کافه نه برای نوشیدن قهوه، که برای شنیدن حرف مردم و شکل دادن شعرهای تازه بود.
دهه ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰، کافههایی مثل نادری، فیروز و کافههای اطراف خیابان استانبول محل تجمع روشنفکران و شاعران بود. شاملو در این فضاها با نیما یوشیج، هوشنگ ابتهاج (سایه)، نصرت رحمانی و دیگر همنسلانش ملاقات میکرد. این دیدارها، بیشتر بحث ادبی و سیاسی بود تا صرفاً اجتماعی. هوشنگ ابتهاج در گفتوگویی که در کتاب پیر پرنیاناندیش ثبت شده، میگوید:« شاملو اهل ولگردی نبود، اما وقتی به کافه میآمد، بحث جدی بود؛ شعر، زبان، سیاست. شوخی نمیکرد.»
کافه؛ امتداد زبان و تجربه اجتماعی
شاملو کافه را پناهگاه تنهایی یا مکان الهام شاعرانه نمیدید، بلکه امتداد همان دغدغهای بود که در شعرش وجود داشت. زبان در تعامل با جامعه. او بارها در مصاحبه با مجله آدینه تأکید کرده: «شعر اگر در زندگی مردم راه پیدا نکند، فقط بازی با کلمات است.» کافهها، برای شاملو، محل آزمون زبان و مشاهده واقعی مردم بودند. او به دنبال شنیدن صدای نسلها و تجربههای اجتماعی بود، نه نشستن در جمع روشنفکری برای سرگرمی.
پیشنهادی برای مطالعه: رازهای کافهنشینی پیکاسو
نادری؛ مرکز گفتگوهای ادبی
کافه نادری جایگاه ویژهای در زندگی شاملو داشت، اما نه به شکل افسانهای. خودش در گفتوگویی که در کتاب بام بلند همچراغی آمده، صریح گفته: «نادری را نه برای قهوهاش دوست داشتیم، نه برای دکورش؛ برای آدمهایی که آنجا حرف میزدند.» این نگاه نشان میدهد که میزها و صندلیها، ابزار تعامل و شنیدن بودند، نه صحنه نمایش شخصیت شاعر. او اغلب ساعتها پشت میز مینشست و صحبتها را گوش میداد، یادداشت برمیداشت و گاه به بحث اضافه میشد. نصرت رحمانی، میگوید: «شاملو همیشه نیمنگاهی به دفترچهاش داشت، اما با دقت حرفها را میشنید. گاهی یک جمله کافی بود تا یک شعر شکل بگیرد.» شاملو در نادری گاه با شاعران جوان صحبت میکرد و آنها را راهنمایی میکرد. سایه میگوید: «او وقتی حرف میزد، کوتاه و دقیق بود. اما هر آنچه میشنیدی، مانند یک کلاس درس واقعی بود.»
فاصلهگیری آگاهانه
در دهههای پایانی زندگی، شاملو آگاهانه از حضور مداوم در کافهها فاصله گرفت. هرچند در ابتدا هم برخلاف شاعران دیگر آن دوره، شاملو کافهنشین دائم نبود. او در حضورهای کوتاه و متمرکز، از محیط کافه بهره میبرد. آیدا سرکیسیان در خاطرات خود گفته است:«شاملو از محفلزدگی پرهیز داشت و معتقد بود جمع اگر تبدیل به تکرار شود، خلاقیت را میکشد» این فاصله نه نشانه انزوا، بلکه نشاندهنده وسواس فکری و توجه او به زبان و شعر بود. احمد شاملو کافه را نه رمانتیک کرد و نه اسطورهای؛ او از آن استفاده کرد همانقدر که لازم بود. کافه برای او صحنهای بود که زبان میتوانست با مردم واقعی مواجه شود. اگر ونگوگ کافه را بهعنوان پناهگاه و گدار بهعنوان اتاق فکر میدید، شاملو کافه را محل آزمون زبان و تجربه اجتماعی شعر میدانست. و وقتی احساس میکرد فضای جمع، خلاقیت را محدود میکند، بیسر و صدا میز را ترک میکرد. از مجموعه «آیدا در آینه» برخی تصاویر از نشستن در جمع، مشاهده آدمها و گوش دادن به گفتوگوها به وضوح شبیه حضور در کافه هستند، جایی که شاعر زبان و گفتوگو را آزمایش میکند.
پست های مرتبط
امپراتوریها در دود سیگار حل میشوند
یک فنجان اسپرسو در میانه انقلاب